تبليغاتX
ســـــــو تــــــیــــتـــــر

ســـــــو تــــــیــــتـــــر
خبرنگار جوان سابق
در این هستی غم انگیز

وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی " دوستت دارم"

کام زندگی را تلخ می کند

وقتی شنیدن دقیقه ای صدای ِ بهشتی ات

زندگی را

               تا مرزهای دوزخ

 می لغزاند

دیگر - نازنین من-
 
چه جای اندوه

چه جای اگر ...

چه جای کاش ....

و من

        - این حرف آخر نیست-

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم 

حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه

 از لذت گفتنش امتناع کنم.

«مصطفی مستور»            

پ . ن :

ندارد ...


برچسب‌ها: مصطفی مستور, شعر, و دست هایت بور نور می دهند
[ پنجشنبه 22 دی1390 ] [ 16:50 ] [ محسن هوشمند ] [ ]

اشک آب حیات من است.

اشک  مقدس ترین درود روحی من است.  

اشک گران بها ترین هدیه ایست که به معبود خود تقدیم میکنم.

اشک اقیانوس عشق و محبت است که در آن شنا میکنم. ا

اشک درود زمین اســــــــــت به آســـمان ها .

 اشک هدیه آسمان است به زمین .

اشک آخرین رمق رحمت حیات من است.

اشک هماهنگی طبیعت با تار و پود قلب من است.  

 اشک توبه من به درگـــــــــاه خدای بزرگ اســت.

 اشک راحتی و استراحت دل و روح من است. (۱)

***

 و اشک تمام داشته های من می شود این روزها گاهی ، مصطفی!

و اشک ترنم زیبای لحظه های غمگسار سرودن نغمه عاشقانه اوست که دیده به دل هدیه می دهد.

و اشک لبخند شور گونه های من است برای او که با شیرینی بی حد و حصر رحمتش وَﻋَﺒْﺮَةَ ﻣَﻦْ ﺑَﮑﯽ ﻣِﻦْ ﺧَﻮْﻓِﻚَ ﻣَﺮْﺣُﻮﻣَﺔٌ را در گوش هايم نجوا كرده بود .

 و اشک ... و اشک ... و اشک 

انگار تمام باران رحمتت خلاصه مي شود در قطره هاي اين در نوازنده !

وقتي كه باريدن مي گيرد مي شورد تمام دردها را ، سهل مي كند تمام سختي ها را ، مي روياند بذر هاي عشق و اميد را و حتي پر مي كند براي لحظه هايي چند جاي خالي را ...

معبود بي همتاي من ! اگر نبود نعمت ذره اي محبت بر سلسله عشق كه در وجودم ريشه اش را دواندي ، سر بلند مي كردم و به فريادي رسا شكرگزاريم براي برترين نعمتت را به گوش جهانيان مي رساندم كه تو  مايه حيات دل را در چشم های من به ودیعه گذاردی...

و تو اشک ! يادت باشد كه باران اگر بر خش خاش ببارد زهر مي رويد و اگر بر گندم قامت خيس خود را بگستراند رويشي به وسعت دانه هاي زرد خورشيد گونه سر از خاك بيرون مي آورد ... پس ببار آن جا که گل می رویانی ...

پ . ن:

(۱) اشک نوشته های ابتدایی : بخشی از یک عارفانه شهید دکتر مصطفی چمران


برچسب‌ها: اشک, شهید چمران, آب حیات
[ دوشنبه 5 دی1390 ] [ 0:25 ] [ محسن هوشمند ] [ ]

آش شله قلم کار!

الآن ساعت ۱۲:۳۰ است و من اصلا توان نوشتن ندارم ! یعنی ذهنی که از صبح پی "به زور نویسی" بوده در این ساعت از شب دیگه اصلا نوای "به عشق نویسی" نداره . اما راستش خودم هم خیلی دیگه داشتم روسیاه می شدم از این روزگار بی سوتیتری !

 جالبه ! انگار این روزای زندگیم همش شده سوتیتر . یه صفحه روزنامرو تصور کنین که همه مطالبش با فونت سوتیتر منتشر شده باشه . این جوری انگار همه سوتیترها ارزش خودشونو از دست دادن !

علی ای حال توی چند هفته گذشته موضوعات مختلف سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و مناسبتی زیادی بود که قصد داشتم دربارشون بنویسم اما نشد. حالا به چند تاشون یک اشاره خیلی خیلی کوتاه میکنم

۱- مجله پنجره چند هفته قبل یک پرونده درباره مجلس ششم منتشر کرده بود با عنوان " مجلسی که عصاره ملت نبود " من هم خواستم یک مطلب بنویسم با عنوان "مجلس همیشه عصاره ملت است " که نشد . فی المجلس دوستان ما در مجله پنجره باید بدانند که این حرفشان در وهله اول به نظام ضربه میزند نه طیف های صاحب قدرت آن روز. ثانیا ما نباید حقایق را نادیده بگیریم. در هرصورت آن زمان جامعه ما رویکرد اصلاح طلبی داشت و به همین خاطر هم چنین مجلس و آن چون دولتی روی کار آمد . لذا اصلا نمی توان بگوییم مجلس عضاره ملت نبود . چند نکته دیگر هم مدنظر بود که متاسفانه الان فراموش شده است !

۲- دیروز سالروز تولد حکیم بزرگ سرزمین ما و مادر مهربان فرهنگ و زبان ما فردوسی پاکزاد بود . در این باره حرف زیاد است اما صرفا پیشنهاد میکنم  بیانات رهبری درباره شخصیت فردوسی و گفت و گوی من با استاد سیدی درباره این روز را که هر دو در روزنامه خراسان دیروز منتشر شد بخوانید .

۳- چند وقت قبل در کلاس تاریخ موضوعی به ذهنم رسید درباره نقش مستشرقین به عنوان آغازگران تهاجم فرهنگی . موضوع خیلی مفصل است ، شاید بعدا نوشتم .

۴- درباره اسلامیت و ایرانیت و حرف هایی که این روزها بین دو طیف تند رو جامعه ما رد و بدل می شود هم حرف زیاد دارم . این را هم دوست دارم بنویسم . اما نقدا این را داشته باشید که ره هردو گروه به کردستان است.

 پس از نوشت :

مکه برای شما
فکه برای من
بالی نمی خواهم
این پوتین های کهنه هم می توانند
مرا به آسمان ببرند.

سید مرتضی آوینی

[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 0:48 ] [ محسن هوشمند ] [ ]

احساس ِ حقارت از قلمم مي بارد

از خودم

از روزهايم

از حرف هاي تكراري

و از نداشته هاي ِ جديد

دل گيرم

از تلاطمِ  انتظار

سرشارم

از عشق ِدر راه مانده

بي تابم

از روزهاي ِبي تكرار

لبريزم

از اين كه نميدانم به خاطره اي كه مي ماند دل خوش كنم

يا روزهايي كه در راه است

مي سوزم

و از تمام لحظه هاي ملس اين روزها

كه شكر وجودت

تمام طعم آن مي شود گاهي

مي خواهم

كه به پايان برسند

 

 پ . ن :

بعضی اوقات تلمبار حرف هایت به قدر یک کاخ میشود اما قلمت کوخی بیش نیست و تو مانده ای با احساس حقارتی دردناک از این که نمیتوانی حتی پاسخ بدهی به آن چه سرشاراست  از احساس و لبریز از زیبایی ...

 

پس از نوشت نویس:

روزی که این مطلبو نوشتم به شدت در تب می سوختم و امکان دارد بخشی از هزیان گویی های یک انسان تب دار در مطلب تاثیر گذاشته باشد .

[ دوشنبه 21 آذر1390 ] [ 22:31 ] [ محسن هوشمند ] [ ]

اشکواره‌اي براي سردار شش ماهه

  • يک سربند سبز و لباسي سپيد، چهره اش را معصومانه تر از هميشه کرده است. مادرش اما انگار با وجود آرامش شيرخواره اش تلاطمي در سينه دارد.بغض گلويش را مي فشارد و قطره هاي اشک گاه گاه گونه هايش را مي نوازد. نمي دانم در چه فکري است که هر چند قدم يک بار کودکش را به سينه مي فشارد و او را به بزم نوازش مادرانه ميهمان مي کند.
  • هنگام وداع آخر امام(ع) و ام الکلثوم است. امام(ع)، خواهر را به مراقبت از کودک شيرخوار که تنها ۶ ماه از عمرش مي گذرد، سفارش مي کنند. خواهر مي گويد: برادر اين طفل ۳ شبانه روز است که تشنه است، اگر مي شود آبي براي او فراهم کنيد. حضرت طفل شش ماهه را در آغوش مي گيرند، به سوي مردم مي روند و مي فرمايند: اي مردم! برادران، اولاد و ياران مرا کشتيد، غير از اين کودک براي من فرزندي نمانده است. اين بچه بي گناه، مانند ماهي از آب بيرون افتاده از شدت تشنگي دو لبش را به هم مي زند، آبي به او بدهيد. اگر به من رحم نمي کنيد به اين شش ماهه رحم کنيد.
  •  هول و ولاي درون سينه مادر حالا بيشتر به چشم مي آيد. چشمانش با نظر به کودک اشک بارتر مي شود و قدم هايش لرزان. کودک اما هنوز در گرماي آغوش مادر احساس آرامش مي کند. هر از گاهي لبخند مي زند و مادر را وادار به ابراز محبت مي کند. چند قدم جلوتر اين مادر و اين کودک به خيل مادران و کودکاني مي پيوندند که همه در راهند؛ راهي به رنگ ماندگار عاشورا
  • امام(ع) هنوز در حال سخن گفتن با مردم هستند. اي مردم! شير در سينه مادر اين کودک خشک شده است.
  •  هوا سرد است و همه مادران، کودکان خود را پوشانده اند. مشاهده سپيدي لبان خشک و گلوي کودک در اين شرايط سخت است. اما چه جان سوز است آن لحظه اي که مادري نظرش به ظرافت و لطافت لبان خشک کودکش مي افتد.
  •  امام(ع) در حال سخن گفتن هستند. انگار چشمان تاريخ بيناتر از هر زمان شده است. قلم تاب نوشتن ندارد ... و حرمله ... و تير سه شعبه... و سپيدي گلو و...
  • حالا همه مادران و کودکان آمده اند در اين محفل تا به ياد طفل ۶ ماهه اي که آن روز قطرات خونش بر دستان اباعبدا...(ع) سرخي بخشيد، نداي عزا سر دهند و يادآوري کنند سند مظلوميت آقايي را که تاريخ مثل او را نديد.

پ . ن :

تو این روزهایی که نه حال و حوصله ای برای نوشتن هست و نه توانی برای تراویدن ، یک خبر نسبتا معمولی هم میتونه یک وبلاگ نوشته باشه.

این خبر در سایت روزنامه خراسان

 

[ شنبه 12 آذر1390 ] [ 9:19 ] [ محسن هوشمند ] [ ]
درباره وبلاگ

ســـــوتـــیــــتــــر ها بخش هایی از یک خبر ، گزارش با مصاحبه هستند که به نظر نویسنده مهم تر می آیند و برای جلوه گر کردنشان با خط و اندازه ای متفاوت منتشر می شوند.

... و این وبگاه برخی از سوتیترهای زندگی من است

---------------------------------

یادمان باشد در هر لحظه ای از زندگی می شود دری را باز کرد و به دنیایی جدید وارد شد! به همین سادگی ...
التماس دعا

---------------------------------

مي فروشي گفت: کالايم مي است

رونق بازار من ساز و ني است

من خميني دوست دارم چون که او

هم خم است و هم مي است و هم ني است

(مقام معظم رهبری )

---------------------------------

آدرس هاي اين وبلاگ :

www.youngreporter.blogfa.com -
www.m-hooshmand.ir -

پروفایل من: m-hooshmand.ir/profile

لینک دوستان
امکانات وب